تبليغاتX
کلبه دریایی
 

دکتر شريعتي :

 «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که

 براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود،

 آن هم به سه دليل؛ اول آنکه کچل بود،

دوم اينکه سيگار مي کشيد

و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،

آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،

سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم....

  دکتر شريعتي :                                                               

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.

 چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:29  توسط سارا | 
 

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم

 دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...

 بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان

 دنيا تموم بشه ...

 وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد.....

 

 سارا

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:57  توسط سارا | 
 

همیشه به من میگی عزیزم:

زيباترين... تو را براي زيبائي‌ات نمي‌خواهم...

شيرين‌ترين... تو را براي شيريني‌ات نمي‌خواهم...

تو را براي آرامش ابدي مي‌خواهم....

منم جوابت می دم عزیزم:

نزدیک لحظه ها داره می گذره. .....

نگاه کن به ردپای عشق......

عاشق ترینم تحمل کن..........

 

سارا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:42  توسط سارا | 
 

دلتنگم برات........... خدایا همه چی به خوبی بگذره.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:22  توسط سارا | 
 

سلام

می دونم یه سالی میشه نیومدم

ولی حسابی درگیرم....

دانشگاه و حرفه پرمشغله مهندسی عمران....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:18  توسط سارا | 
 

هر گاه با زنی عشق خود را ابراز كردید مانند آن است كه بذری در مزرعه ضمیر او كاشته اید باید به این بذر رسیدگی كنید تا تبدیل به نهال بارور شود وگرنه این بذر در ضمیر ناخودآگاه او فاسد می شود و روح و روان او را بیمار می سازد.چگونگی رابطه صحیح با زن هنر و مهارتی است كه مردان باید آن را بیاموزند تا بتوانند زن مورد علاقه خود را شاد و با طراوت نگه دارند. نه این كه تصور كنند زن كنیزی است تا كارهای خانه را به دوش بكشد وهنگام نیاز شما مطرح شود.اگر چه هر انسانی دارای خصوصیات منحصر به فرد است اما نكات زیر كلیاتی است كه با رعایت آن می توان زنان را خوشنود نمود.

در شبانه روز چندین بار او را در آغوش بگیرید و از گفتن جمله دوستت دارم دریغ نكنید چرا كه زنان دوست دارند شما دوست داشتن خود را بر زبان هم جاری كنید و این ابراز عشق را پیوسته یاد آوری كنید. به هنگام حرف زدن او  بدون آنكه راه كاری  ارائه دهید, خوب به صحبت هایش گوش فرا دهید.گاه در بین صحبت ها او را مورد مهر و نوازش قرار دهید.چرا كه بسیاری از صحبت های زنان به خاطر آن است كه فقط توجه همسر خود را جلب كنند.هر روز مقداری از وقت خود را به او اختصاص دهید بدون آنكه حواستان به چیز دیگری باشد.هر چند گاه كه زندگی یكنواخت می شود ترتیبی اتخاذ كنید كه شرایطی مانند روزهای اولیه آشنایی بوجود بیاید.زنان عاشق سوپرایز شدن هستند پس گاهی با دادن كادو یا یك شاخه گل  او را غافلگیر كنید. تفریح ‏, قدم زدن , مسافرت , رفتن به رستوران سینما و مكان های دیدنی برای زنان بسیار اهمیت دارد پس در حد توان خود, او را از این لذت ها بهرمند كنید.گاهی در مسئولیت هایی كه به عهده او گذاشته شده مانند تهیه غذا , خرید, شستشو و  بقیه كارها به او كمك كنید تا در زندگی احساس دلگرمی كند. در كارها با او مشورت كنید تا بداند برای او ارزش قائلید .زیبایی یا نكات مثبتی كه در او وجود دارد را به رخش بكشید و عیب های ظاهری او را هرگز بازگو نكنید.وقتی خود را آرایش میكند یا تغییر لباس می دهد خوشنودی خود را با زبان ابراز كنید.و به او بفهمانید كه همیشه به او توجه دارید. دریچه ای به خلوت او بگشایید  و او را به خلوت خود راه دهید تا برای درد و دل كردن و گفتن اسرار دل به وجود شما امیدوار باشد و بداند كه شما هم همه چیز را برایش بازگو می كنید..مرتب از سلامتی , حالات و احساسات او جویا شوید.اگر خسته یا بیمار است در پی علاج او باشید.در نظر داشته باشید كه زنان قبل از دوران قاعدگی به علت تغییرات هورمونی حالتها و روحیه آنها تغییر می كند كه در این زمان بیش از هر وقت دیگر به مهر و محبت  شما نیازمندند . نوع تمایلات جنسی و راه ارضای این خواسته در زنان با مردان كاملا متفاوت است و مردان بدون مطالعه و تجربه از این تمایلات آگاهی كافی ندارند,.پس برای اینكه بتوانید یك نزدیكی دلخواه برای او داشته باشید حتما باید كتاب هایی را در این مورد مطالعه كنید.هر گونه نزدیكی بدون معاشقه برای زنان تجاوز به حساب می آید. زنان همیشه آماده نزدیكی نیستند.پس مواقعی كه آمادگی خود را اعلام می كنند شما هم واكنش مثبت از خود نشان دهید. تلاش كنید تا خستگی های ناشی از كار و فعالیت مانع آن نشود كه برنامه نزدیكی جنسی را به مدت طولانی به تعویق بیفكنید. قبل از تماس جنسی دوش بگیرید بدن خود را خوشبو نگه دارید و موهای زائد بدن را دفع كنید. چرا كه برای زنان تنها صرف نزدیكی  كافی نمی باشد.گاهی بدون آنكه قصد نزدیكی داشته باشید, او را در آغوش گرفته و حرف های عاشقانه  به اوبزنید.

به كارها و مسائلی كه او علاقه دارد بها دهید و با تمجید و تشكر, برای كارهایش ارزش قائل باشید.در نزد دیگران به او افتخار كنید و بیش از همه به او توجه نمایید. مكررا اورا در بغل بگیرید و نوازشش كنید.هرگز كسی را مقدم بر او ندانید و هیچگاه كاری نكنید كه او تصور كند شما به زنی دیگر توجه نشان داده اید. برای  بیشتر در كنار هم بودن برنامه ریزی كنید.همیشه مشخصات شناسنامه ای و سالروزآشنایی یا ازدواجتان را به یاد داشته باشید و برای مناسبتهای مختلف به او هدیه بدهید یا دست كم به او تبریك بگویید.سعی كنید با هم به رختخواب بروید.ازعلایق و خواسته ها و مواردی كه او را رنج می دهد و خوشش نمی آید بطور كامل مطلع باشید.با او صادق باشید و از پنهان كاری دوری كنید. با شعر یا نوشته ای او را به هیجان آورید یا یك موسیقی را به او تقدیم كنید. برای او به حدی اهمیت قائل باشید كه بچه ها هم ناگذیر شوند قبل از هر چیز برای مادرشان ارزش قائل باشند. وقتی از كسی ناراحت است جانب او را بگیرید.وقتی قرار است دیر به خانه بیایید او را مطلع كنید.گاهی از محل كار یا در هنگام سفر به او تلفن بزنید و به او بگویید كه دلتان برایش تنگ شده است.وقت خارج شدن از خانه او را ببوسید و ازوی خداحافظی كنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:6  توسط سارا | 

 

 

 

 

عشق؟؟؟ نمی فهمم عاشق نشدم ....!!!

سارا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 18:11  توسط سارا | 
 

توی یک جنگل تن خیس کبود
                                       یه پرنده آشیونه ساخته بود 


 خون داغ عشق خورشید تو پرش
                                    جنگل بزرگ خورشید رو سرش

 
تو هوای آفتابی روی درختا می پرید
                       تن شو به جنگل روشن و رشید می کشید


 تا یه روزی ابرای سنگین اومدن
                                   دنیای قشنگشو بهم زدن


هر چه صبر کرد آسمون آبی نشد
                                 ابرا موندن هوا آفتابی نشد


بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید 
                   یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید


زندگیشو توی جنگل جا گذاشت
                        رفت و رفت ابرها رو زیر پا گذاشت

 
 رفت و عاقبت به خورشیدش رسید
                        اما خورشید به تنش آتش کشید


اگه خورشید یکی تو آسمونه
                           مرغ عاشق رو زمین فراوونه

 
 روزی یکی به بالا چشم می دوزه
                         میره با اینکه می دونه می سوزه


من همون پرنده بودم که یه روز خورشید و دید
                       اسم من یه قصه شد این قصه رو دنیا شنید 
 

شاعر:اردلان سر فراز

 

پرنده من کجایی ... ؟ بی صدایی؟بخون ترانه هاتو برام.....نگفتنی ها تو....

بیادم باش....سنگ صبور من..... سوختن ات قشنگ ....

 قصه نمی شی سهم خستگی های من اگه بخوای و صبوری کنی و همت ......

سارا

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:47  توسط سارا | 
 

اي کاش کودک بودم ،

تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود

اي کاش کودک بودم ،

 تا از ته دل مي خنديدم ، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم

 اي کاش کودک بودم ،

تا در اوج ناراحتي و درد ، با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:33  توسط سارا | 
 

خدا گفت: زمين سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من.

خدا شعله‌ای به او داد. ليلی شعله را توی سينه‌اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. خدا گفت‌: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا می‌كرد. ليلی گـُر می‌گرفت. خدا حظ می‌كرد. ليلی می‌ترسيد. می‌ترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست. خدا اجابت كرد. مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود

 

ليلی گفت: امانتیت زيادی داغ است. زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد می‌سوزد. امانتیت را پس می‌گيری؟ خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس می‌گيرم... خدا گفت: پايان قصه‌ ات اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگی‌است و من تشنگی‌ام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد. ليلی تشنه‌تر شد. خدا خنديد.

 

خدا مشتی خاك را برگرفت٬ می‌خواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانی‌است كه ليلی عشق می‌ورزد. ليلی بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق می‌شود. ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

 

خدا گفت: به دنيايتان می‌آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من می‌آورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت: عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می‌كند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 

 

خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد ...

 

... شيطان آدم را در زنجير می‌خواست. ليلی مجنون را بی‌زنجير می‌خواست. ليلی می‌دانست خدا چه می‌خواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمی‌خواست زنجير باشد. ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است.

 

... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانه‌ای كه به شمع ِ نزديك می‌سوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می‌خواست. ليلی٬ پروانه‌اش شد. بال پروانه‌های كوچك زود می‌سوزد٬ زيرا شمع‌ها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمی‌سوزد. ليلی پروانه‌ی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی‌سوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا می‌رقصد.

 

... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربی‌ست. بی‌سوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت می‌بری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينه‌اش گذاشت٬ صدای تاختن می‌آمد. اسب سركش اما در سينه‌ی ليلی نبود.

 

ليلی می‌دانست كه مجنون نيامدنی‌ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنی‌ست. خدا از پس هزار سال ليلی را می‌نگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهی‌ش را. خدا به مجنون می‌گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می‌گرفت. خدا ثانيه‌ها را می‌شمرد. صبوری ليلی را.

عشق درخت بود. ريشه می‌خواست. صبوری ليلی ريشه‌اش شد. خدا درخت ريشه‌دار را آب داد ...

 

ليلی گفت: بس است. ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش می‌چرخيد. مجنون ليلی را نمی‌ديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را می‌ديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصه‌ی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت: اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن. خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را می‌ديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را می‌بيند. خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا می‌كنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد...

 

قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمی‌داشت٬ اما شمشير را نمی‌ديد. شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها می‌باخت. زيرا كه قصه٬ قصه‌ی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصه‌ی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصه‌اش را تنها می‌نوشت...

 

... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه‌ات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصه‌ات را عوض كن. ليلی اما می‌ترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق می‌ورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده می‌خواهد... ليلی زندگی‌ست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصه‌ات را دوباره بنويس

 برگرفته از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است"  نویسنده: عرفان نظرآهاری

 

برای تو می نویسم گوش کن........:

"پس بیا قصه لیلی رو من و تو از نو بنویسیم..... با تو ام ای غریبه ی آشنا...

نذار آخر عشق ات سوختن و چرخیدن من باشه...

هر چند که من لیلی نیستم ولی اگه لیلی تو شدم نذار ببازم مجنونم.....

عاشق تویی من هنوز رهام تا عشق فرسنگ ها جدام....

ولی عشقت و دوست دارم مجنونم .....

به عشقت شک ندارم ولی صدایی ازش نمی یاد چرا خاموشی...؟؟؟

نکنه به این  زودی خسته شدی یا شایدم دور ایستادی و نگا هم می کنی

نزدیک باش نه خیلی دور.......

آزار و اذیت ها م رنجورت می کنه می دونم ......

ولی بی خیال بودنت و غیبتت رهاترم و از تو دور ترم می کنه

به کلبه ام زیاد بیا اون فاصله ای که ازت خواستم اینجا پر کن...

وگرنه رنجورتر می شی مجنونم ......

ازت فاصله خواستم تا اذیت نشی ولی خیلی دور نشو که اینجوری برای تو ....."

 

سارا

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:6  توسط سارا | 
 

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را

                         تا ننگرد نگاه تب آلودم 
                         این جلوه های حسرت و ماتم را


 پاییز ای مسافر خک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری

                         جز برگهای مرده و خشکیده
                         دیگر چه ثروتی به جهان داری


جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

                       جز سردی و ملال چه میبخشد
                        بر جان دردمند من آغوشت ؟


در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم

                        آن آرزوی گمشده می رقصد
                         در پرده های مبهم پندارم


پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار

                        پاییز ای تبسم افسرده 
                        بر چهره طبیعت افسونکار

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:28  توسط سارا | 
 

 از آهنگ مورد علاقه ام که آقای صدا ابی می خونه....

 

تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست

اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست

نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه ست

خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه ست

نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست

اگرکه قابل بدونین خونه دل جای شماست

می میرم از حسادت دلی که دلدار شماست

کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست

خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست

شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست

تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست

تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:45  توسط سارا | 
 

من زیاد از مفهوم این آهنگ سر در نمی یارم شاید به این خاطر که هیچ وقت عاشق نشدم

شما اگه عاشق شدید بگین چه حسی بود این جوری است :

 

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
                        

                         جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی


زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی

                       درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی


عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی

                       عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی


تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم

                       هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:36  توسط سارا | 
 

امشب دلم گرفته ... علتش و می دونم ولی بگم می خندید......

من عاشق نیستم ولی آدم بی احساسی ام نیستم

من عاقل نیستم ولی آدم نادونی نیستم

ازش صبوری و تلاش خواستم در حالی که خودم عچولم

 این ها همه به نفع هر دو مون...........

نه اینکه بهش بی اعتماد باشم بر عکس از خودم می ترسم ....

از اینکه کم بیارم و رفیق نیمه راه باشم .....

 چی می شد اون چیزی که ازت می خوام الان داشتی

خدایا چرا؟؟؟؟

میدونم داری بهم می خندی شایم بهم بگی کوته فکر احمق.....

هرچی بگی حق داری.......

صبورم به خاطرم صبور باش و دلخواه هم شو.....

توی قلبم امشب تمام بغضی رو که کردی توی خلوتت احساس می کنم.....

بودن همیشه من با تو آزارت می ده چون از خودم می ترسم وگرنه تو تمامأ انسانی و عاشق.....

 

سارا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:39  توسط سارا | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 8:7  توسط سارا | 
 

ترسم از بی رحمی شب نیست
     ترسم از دلتنگی فرداست 

                              ترسم از شب مرگی آواز
                          ترسم از تدفین قمری هاست

 
 سهمی از رجعت انسان
 سهمی از خداشدن باش
                      سهمی از معجزه ی عشق
                       سهمی از معراج من باش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:21  توسط سارا | 
خیلی وقت به وبلاگم سر نزدم....

دلم برای حال و هوای وبلاگم تنگ شده بود ولی سرم شلوغ بود خیلی زیاد.....

دوباره پاییز با دلگیزی های زرد و قرمزش اومد.....

توی این فصل بهشت خدا جنگل هاش..... با برگ ترد و خوش رنگش.....

 

نگو از گل ، نگو از یخ
که در پاییزم
 نگاهم کن ، نگاهم کن
 چه دردانگیزم
با من نه گل ، نه آواز
 نه آسمان ، نه پرواز
 گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام ، هم فصل مرگم
 اگر در شب ، اگر در باد
 اگر در اشک می رویم
 کدامین گل به کدامین باغ ؟
 من از پاییز می گویم
 اگر ماهم ، اگر خورشید
 اگر هم بغض باران
 همه عشقم همه بخشش
 از اینجا تا بهاران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:13  توسط سارا | 
 

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.


من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.


من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.


من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.


من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.


من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.


من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.


من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.


من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کیستم؟ 

منبع:روزنامه اعتماد

 

فقط بگم : متاسفم ..........

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:31  توسط سارا | 
 

روزگار هنوز غریبه نازنین

خیلی مونده تا سقوط نقطه چین

  پرده ی سیاه شب رو پس بزن

من و این طلوع ممنوع رو ببین

 روزگار هنوز غریبه ‚ نازنین

خیلی راهه تا خروسخون زمین

 یه دونه کلاغ و این همه دروغ

 یه سراب و این همه چله نشین

 تو این شب شب پره سوز ستاره نایابه هنوز

 پهلوون قصه ی ما یه کرم شب تابه هنوز

 رو سر این ترانه ها سایه ی ساطور رو  ببین

گنجشکک اشی مشی اسیر قصابه هنوز

.............

 شب تو فکر پهلوون کاهیه

 قوطی کبریت توی فکر یه حریق

تو این شب شب پره سوز ستاره نایابه هنوز

پهلوون قصه ی ما یه کرم شب تابه هنوز

  رو سر این ترانه ها سایه ی ساطور رو ببین

گنجشکک اشی مشی اسیر قصابه هنوز

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:49  توسط سارا | 
 

  دنیا را بد ساخته اند

 کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد

 کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداري

 اما  کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬

 به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .....

                                    و این  رنج است

                                                  زندگی یعنی این.

 

 

                                    

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:22  توسط سارا |