![]() |
![]() |
|
|
دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود، آن هم به سه دليل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ، آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ، سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.... دکتر شريعتي : من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:29 توسط سارا |
|
|
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد.....
سارا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:57 توسط سارا |
|
|
همیشه به من میگی عزیزم: زيباترين... تو را براي زيبائيات نميخواهم... شيرينترين... تو را براي شيرينيات نميخواهم... تو را براي آرامش ابدي ميخواهم.... منم جوابت می دم عزیزم: نزدیک لحظه ها داره می گذره. ..... نگاه کن به ردپای عشق...... عاشق ترینم تحمل کن..........
سارا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:42 توسط سارا |
|
|
دلتنگم برات........... خدایا همه چی به خوبی بگذره.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:22 توسط سارا |
|
|
سلام می دونم یه سالی میشه نیومدم ولی حسابی درگیرم.... دانشگاه و حرفه پرمشغله مهندسی عمران....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:18 توسط سارا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:6 توسط سارا |
|
|
عشق؟؟؟ نمی فهمم عاشق نشدم ....!!! سارا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 18:11 توسط سارا |
|
|
توی یک جنگل تن خیس کبود
شاعر:اردلان سر فراز
پرنده من کجایی ... ؟ بی صدایی؟بخون ترانه هاتو برام.....نگفتنی ها تو.... بیادم باش....سنگ صبور من..... سوختن ات قشنگ .... قصه نمی شی سهم خستگی های من اگه بخوای و صبوری کنی و همت ...... سارا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:47 توسط سارا |
|
|
اي کاش کودک بودم ، تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم ، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد ، با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:33 توسط سارا |
|
|
خدا گفت: زمين سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من. خدا شعلهای به او داد. ليلی شعله را توی سينهاش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا میكرد. ليلی گـُر میگرفت. خدا حظ میكرد. ليلی میترسيد. میترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست. خدا اجابت كرد. مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود
ليلی گفت: امانتیت زيادی داغ است. زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد میسوزد. امانتیت را پس میگيری؟ خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس میگيرم... خدا گفت: پايان قصه ات اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگیاست و من تشنگیام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد. ليلی تشنهتر شد. خدا خنديد.
خدا مشتی خاك را برگرفت٬ میخواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانیاست كه ليلی عشق میورزد. ليلی بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق میشود. ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان میآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من میآورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت: عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور میكند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد ...
... شيطان آدم را در زنجير میخواست. ليلی مجنون را بیزنجير میخواست. ليلی میدانست خدا چه میخواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمیخواست زنجير باشد. ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است.
... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانهای كه به شمع ِ نزديك میسوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه میخواست. ليلی٬ پروانهاش شد. بال پروانههای كوچك زود میسوزد٬ زيرا شمعها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمیسوزد. ليلی پروانهی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمیسوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا میرقصد.
... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربیست. بیسوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت میبری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينهاش گذاشت٬ صدای تاختن میآمد. اسب سركش اما در سينهی ليلی نبود.
ليلی میدانست كه مجنون نيامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنیست. خدا از پس هزار سال ليلی را مینگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را. خدا به مجنون میگفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش میگرفت. خدا ثانيهها را میشمرد. صبوری ليلی را. عشق درخت بود. ريشه میخواست. صبوری ليلی ريشهاش شد. خدا درخت ريشهدار را آب داد ...
ليلی گفت: بس است. ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش میچرخيد. مجنون ليلی را نمیديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را میديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصهی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت: اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن. خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را میديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را میبيند. خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا میكنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد...
قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمیداشت٬ اما شمشير را نمیديد. شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها میباخت. زيرا كه قصه٬ قصهی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصهی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصهاش را تنها مینوشت...
... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصهات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصهات را عوض كن. ليلی اما میترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق میورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده میخواهد... ليلی زندگیست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصهات را دوباره بنويس برگرفته از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" نویسنده: عرفان نظرآهاری
برای تو می نویسم گوش کن........: "پس بیا قصه لیلی رو من و تو از نو بنویسیم..... با تو ام ای غریبه ی آشنا... نذار آخر عشق ات سوختن و چرخیدن من باشه... هر چند که من لیلی نیستم ولی اگه لیلی تو شدم نذار ببازم مجنونم..... عاشق تویی من هنوز رهام تا عشق فرسنگ ها جدام.... ولی عشقت و دوست دارم مجنونم ..... به عشقت شک ندارم ولی صدایی ازش نمی یاد چرا خاموشی...؟؟؟ نکنه به این زودی خسته شدی یا شایدم دور ایستادی و نگا هم می کنی نزدیک باش نه خیلی دور....... آزار و اذیت ها م رنجورت می کنه می دونم ...... ولی بی خیال بودنت و غیبتت رهاترم و از تو دور ترم می کنه به کلبه ام زیاد بیا اون فاصله ای که ازت خواستم اینجا پر کن... وگرنه رنجورتر می شی مجنونم ...... ازت فاصله خواستم تا اذیت نشی ولی خیلی دور نشو که اینجوری برای تو ....."
سارا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:6 توسط سارا |
|
|
از چهره طبیعت افسونکار تا ننگرد نگاه تب آلودم
جز برگهای مرده و خشکیده
جز سردی و ملال چه میبخشد
آن آرزوی گمشده می رقصد
پاییز ای تبسم افسرده |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:28 توسط سارا |
|
|
از آهنگ مورد علاقه ام که آقای صدا ابی می خونه....
تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه ست خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه ست نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست اگرکه قابل بدونین خونه دل جای شماست می میرم از حسادت دلی که دلدار شماست کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:45 توسط سارا |
|
|
من زیاد از مفهوم این آهنگ سر در نمی یارم شاید به این خاطر که هیچ وقت عاشق نشدم شما اگه عاشق شدید بگین چه حسی بود این جوری است :
سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــیکـنی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــیکـنی
عـهـــد ز یــاد مــیبــری وعــده وفـــا نـمـیکـنی
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمیکنی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:36 توسط سارا |
|
|
امشب دلم گرفته ... علتش و می دونم ولی بگم می خندید...... من عاشق نیستم ولی آدم بی احساسی ام نیستم من عاقل نیستم ولی آدم نادونی نیستم ازش صبوری و تلاش خواستم در حالی که خودم عچولم این ها همه به نفع هر دو مون........... نه اینکه بهش بی اعتماد باشم بر عکس از خودم می ترسم .... از اینکه کم بیارم و رفیق نیمه راه باشم ..... چی می شد اون چیزی که ازت می خوام الان داشتی خدایا چرا؟؟؟؟ میدونم داری بهم می خندی شایم بهم بگی کوته فکر احمق..... هرچی بگی حق داری....... صبورم به خاطرم صبور باش و دلخواه هم شو..... توی قلبم امشب تمام بغضی رو که کردی توی خلوتت احساس می کنم..... بودن همیشه من با تو آزارت می ده چون از خودم می ترسم وگرنه تو تمامأ انسانی و عاشق.....
سارا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:39 توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 8:7 توسط سارا |
|
|
ترسم از بی رحمی شب نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:21 توسط سارا |
|
|
خیلی وقت به وبلاگم سر نزدم....
دلم برای حال و هوای وبلاگم تنگ شده بود ولی سرم شلوغ بود خیلی زیاد..... دوباره پاییز با دلگیزی های زرد و قرمزش اومد..... توی این فصل بهشت خدا جنگل هاش..... با برگ ترد و خوش رنگش.....
نگو از گل ، نگو از یخ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:13 توسط سارا |
|
|
من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.
من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کیستم؟ منبع:روزنامه اعتماد
فقط بگم : متاسفم ..........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:31 توسط سارا |
|
|
روزگار هنوز غریبه نازنین خیلی مونده تا سقوط نقطه چین پرده ی سیاه شب رو پس بزن من و این طلوع ممنوع رو ببین روزگار هنوز غریبه ‚ نازنین خیلی راهه تا خروسخون زمین یه دونه کلاغ و این همه دروغ یه سراب و این همه چله نشین تو این شب شب پره سوز ستاره نایابه هنوز پهلوون قصه ی ما یه کرم شب تابه هنوز رو سر این ترانه ها سایه ی ساطور رو ببین گنجشکک اشی مشی اسیر قصابه هنوز ............. شب تو فکر پهلوون کاهیه قوطی کبریت توی فکر یه حریق تو این شب شب پره سوز ستاره نایابه هنوز پهلوون قصه ی ما یه کرم شب تابه هنوز رو سر این ترانه ها سایه ی ساطور رو ببین گنجشکک اشی مشی اسیر قصابه هنوز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:49 توسط سارا |
|
|
دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداري اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬ به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند ..... و این رنج است زندگی یعنی این.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|